تبليغاتX
Zemestan
زمستان است

تساوي

معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست

 
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است


معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود


و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟


معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست

+ نوشته شده در  84/08/29ساعت 13  توسط سوشیانس   | 

۱. پلیس فرانسه دست به تعقیب دو نوجوان سیاه پوست می زند. دو نوجوان متواری در اثر این تعقیب و گریز جان خود را از دست می دهند

۲.مردمی که جسد این دو نوجوان را کنار خیابان دیده اند اقدام به عکسبرداری با گوشی های تلفن همراه خود می کنند و به وسیله sms عکسها در سطح شهر گسترش می یابد.

۳. این دو نوجوان در محله مهاجر های فرانسه زندگی می کردند.محله هایی که مردمانش از کشورهای تحت سلطه فرانسه در گذشته به این کشور آمده اند ودر فرانسه بچه دار شده اند. ولی در فرانسه به این مهاجر زاده ها به چشم غریبه هایی که جا را برای فرانسوی ها تنگ کرده اند نگاه می شود.

۴. فرانسه در آتش این رفتارهای نژادپرستانه در حال سوختن است و زندگی هم چنان برای مهاجرهای فرانسه به سختی می گذرد و بی کاری. فقر. اعتیاد و بی هویتی و... مشکلات اصلی آنهاست.

۵.سوالی توی ذهنم روی افکارم رژه میره" که چرا در هزاره سوم  انسانهای متمدن امروزی توانایی تحمل یکدیگر را ندارن؟ چرا هنوز انسانها در سراسر این کره خاکی هم نوعان خود را با واژه هایی مثل نژاد. رنگ پوست و .... طبقه بندی می کنن؟"

۶.یادم می افتد که در وبلاگ داریوش مطلبی درباره کنگره ای پیرامون موضوع مهاجرت خوانده بودم. یک بار دیگه همان مطب را می خوانم. مطلبی با عنوان زخم های یک ملت.

۷.وقتی داشتم یک بار دیگر مطلب "زخمهای یک ملت" را می خوندم صحبتهای داریوش را در گردهمایی سالانه سازمان SHARE دیدم. مطمئنم که در جریان کامل ماجرا هستی. ولی نتونستم کلامی رساتر و شیواتر از کلام داریوش پیدا کنم.

۸.یکی دیگر از آسیب هایی که کشورهای دنیا را تهدید میکند که ما هم به نوعی درد و رنج آن را لمس کرده ایم، هجوم پناهندگانی است که خواسته یا ناخواسته کشورشان را ترک کرده اند. از سرزمین من سالی بیش از 190 هزار نفر به کشورهای مختلف پناهنده می شوند و نقض کنوانسیون ژنو 1951 از طرف دولت ها باعث گردیده که فرزندان پناهندگان در معرض آسیب هایی مثل افسردگی، فرار از خانه و اعتیاد قرار گیرند.

۹.به این فکر می کنم که فاصله بین یک هنرمند واقعی و متعهد با انسانهای دیگر چقدر زیاد است. اینکه اسطوره موسیقی ایران فاصله ای بین حرف و عملش وجود نداره.

۱۰. یک بار دیگه آهنگی از داریوش انتخاب می کنم و زنگار از آینه روحم می زدایم با کلامی جادویی وقتی که میگه:" به بچه هامون چی بگیم ..... بگیم که بی هویتیم ..... گدای حق خودمون ..... پشت درای غربتیم"

 

 

+ نوشته شده در  84/08/24ساعت 13  توسط سوشیانس   | 

یا حق

سلام

امروز وبلاگ زمستان رو راه انداختم تا بنویسم

از درد و رنج وطنم . از خاکی که به تاراج رفته و از بغضی که برای من به جا مونده.

می نویسم از همه کسانی که تمام زندگیشون رو برای آزاد بودن وطنشون فدا می کنن.

من  خواهم نوشت از داریوش اقبالی کسی که برای من بیشتر از یک آوازخوان و هنرمنده. که داریوش برای من یک ایدولوژی و  یک مکتب فکریه. و خواهم نوشت از همه کسانی که با او همسو و  همراهند.

و سخنی دارم با تو

در این راه همراهم باش. من برای کمک تو یک یا علی بدهکارم

یا علی

 

+ نوشته شده در  84/08/22ساعت 10  توسط سوشیانس   | 

 
پاییز
 
زده پاييز به خيابون
به تمومه کوچه باغا
شده اين سقف شکسته
آشيونه کلاغا
 
زده پاييز به درختا
به وجود شاخه برگا
ديگه اميدي نمونده
واسه روييدن گلها
 
زده لک دل گرفته ام
واسه يه جرعه ي خورشيد
راسته انگار که سپيده  
دست و پاي شب بوسيد
 
شده اين آبي نيلي
اسير پنجه ابرا
ديگه خورشيدي نمونده
که بتابه بر شب ما
 
سهم ما از اين جهنم
شده درد و رنج دوري
اين خزون کشته بهارو
اي خدا عجب صبوري
 
شده کوچه ها پر از برگ
برگاي نفس بريده
دستاي بي رحمي باد
به تن شاخه رسيده
 
از تن فرشته مرگ
پر شده فضاي خونه
روي ديواره ويرون
بوف کوره که مي خونه
 
از گلوش سه قطره خون
چکيده گوشه ديوار
همه جا نقش يه تابوت
طرح پير چوبه دار
 
قصه زندگي ما
قصه زنده به گوري
شب غم سحر نداره
اي خدا عجب صبوري
+ نوشته شده در  84/08/22ساعت 10  توسط سوشیانس